نشسته است روبرویت و هی می گوید پرواز کن

پرواز کن

ایستاده ای لبه ی پرتگاه و

یک نگاهت به سیاهی آسمان است و دیگری به بالهایی که

...نداری شان


 

پای دلم را بسته ای

نه که اسیر محبتت

...اسیر حماقت خویشم

 

 

مدتی است سگ درونمان هار شده است و هی پر و پاچه می گیرد! مردیم و دم تکان دادنش را

...ندیدیم آخر

 

 

ون گوگ گوشش را برید و به یک بدکاره داد
که او هم با نفرت دورش انداخت

ون! بد کاره ها گوش نمی خواهند، پول می خواهند.
فکر می کنم تو به همین دلیل نقاش بزرگی بودی

!چون از چیزهای دیگر خیلی سر در نمی آوردی


" چارلز بوکفسکی "

 

 

زمین خیس از باران است و دل بارانی من

 

هوای خیس شدن دارم و تو

 

مرا با خود نمی بری

زن

 

گروه 
اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


...زن عشق می كارد و كینه درو می كند

.دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر

می تواند تنها یك همسر داشته باشد

!و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

...و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی

...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو

!او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی

...او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی

...او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد

...او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

!او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر

...و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد


...و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد

و این رنج است


کفتار

 

 

چقدر آن شب به استیل مزخرف این حیوان خندیدیم خدایا حکمتت را شکر! بعضی موقع ها

!برای تلطیف روحیه ی ملت چه کارهایی که نمی کنی

 

 ...پ ن: هدف دخالت در کار تو نبود. بیکاری ست و هزار رو شدن هنر 

سال نو مبارک

 

Image By Rooz Pix . Com

 

فقط سال نو مبارک

و

...دیگر هیچ

 

 

به حماقتت غبطه می خورم

!کاش میشد فقط یک روز مثل تو بود

 

 

دوستت ندارم اما

...عادت روز و شبمی

!نباشی تشنگی هلاکم می کند

 

حماقت تا کجا?


! بخوانیدش... بلکه به خود آییم



لحظات بی تو لحظات پر از الهام است


...کاش همیشه نبودی


...روح بودن هم عالمی دارد.. نیستی ولی هستی


توهم


:می گویند دو چیز همیشه باید تازه باشد

عشق و تخم مرغ

گور پدر عشق! به قولی این عزیزترین دشوار

!من جویای تخم مرغی تازه ام...  تخمی تازه کن



!پ ن: دیوانه نشده ایم فقط نمی دانیم کی چرا کجاییم؟

!

 

به قفسم عادت کرده ام

به سایه ات

به بوی متعفن بدنم

...و به تو که خدا را گم کرده ای

 

 

پ ن: شرمم باد که نشستم و تماشایت کردم

:بیانیه شماره 1 سوسک کثیف

 

از آنجایی که دموکراسی به مذاق بعضی ها خوش نمی آید و دچار سوهاضمه شان می کند, علی رغم

!میل باطنی مان کامنت هایمان را تاییدی کردیم. باشد که خدای باری تعالی به راه راست هدایتمان کند

 

امروز همه جا گل و بلبلی و بخور بخوره! پس یلدا رو به همه تبریک گفته و شعری

 (فراخور امروز تقدیم می کنیم. شعر از ما نیست(ما چونان ملا مهدی طبع شعر نداریم

 

 

چون تیر رها گشتـه ز چلّـه شده ایم

مهمان شمــا در شب چلّـه شده ایم

از برکت ایـن سفــره ی الــوان شما

!تا خرخره خورده،چاق و چلّـه شده ایم

 

!پ ن۱: چرا اینطوری نگاه می کنی؟ ما چی مون از بعضی ها کمتره که نتونیم بیانیه صادر کنیم

پ ن۲: خوش بگذره

نکیر و منکر

 

 

 هر چند نوبت همه مان می شود ولی این یکی کمی فرق داشت برای همین لینکش را اینجا گذاشتیم

!!!خواندیم و لذت بردیم...شما نیز بخوانید بلکه کیفور شوید

درگیری یه نفر با نکیر و منکر

 

...پ ن:مسئولیت همه چیز با خودتان

نقطه

 

نیم ساعت است که زل زده ای به صفحه ی مانیتور... نیم ساعت است که کلمات را توی ذهنت بازی

.........بازی می دهی و می نویسی و پاک می کنی و مینویسی و پاک میکنی و می نویسی و پا

,مانده ای که چه می خواهی

 ...مانده ای که اصلا" بخواهی یا نخواهی

مانده ای که اصلا" این حق را داری که بخواهی یا نه... به این فکر می کنی که اصلا" نوشتن این مزخرفات دردی را هم چاره می کند یا فقط انگشتانت را خسته کردی

تو همان دخترکی, همان دخترک شاد و سرزنده ی دیروز که فرق امروزش با یک جنازه قهقهه های 

...سردی است که وجود را میلرزاند و تو مانده ای که چرا چنین


,و همچنان مبارزه میکنی برای ماندن

برای زنده ماندن

!و خودت میدانی که برای ماندن چند دقیقه ی دیگر بیشتر وقت نداری

 

 

من بزرگ نبودم

تو بسيار کوچکتر از آن بودی

که در مشت هايت مچاله شوم

سرمايه ی ما هردو

کاستی نمی گيرد

چرا که من

هيچ چيز ندارم جز عشق

و تو

همه چيز داری

...جز نام

 

خانه دلبر

 

امروز در حال پرسه زدن در دنياي زيبا و در عين حال عجيب بلاگستان فارسي بودم كه به يه مساله عجيبي برخوردم و اون دعوا بر سر جايزه رويترز به يه وبلاگ درپيت و بلند شدن صداي اعتراض يه سري وبلاگ نويس قدر(فتح ق و فتح دال) بر سر اين مساله بود كه اي داد فلاني كه شش ماه به يك بار هم آپ نمي كنه و توي پنج خط چهار غلط املايي داره رو چطور به ما ترجيح داديد و اين يعني خوردن حق وبلاگ نويساني چون ... که در این راه دربند شده اند و در به در گردیده‌اند؟!! و اهداي اين جايزه به اين شخص يعني كم ارزش جلوه دادن تلاش اين عزيزان!!
.و اينكه رويترز عزيز ما خواستار شنیدن عذرخواهی رسمی شما به دلیلِ سوتي پیش آمده هستیم

البته يه سري به وبلاگ مذكور زدم و ديدم اين دوستان شاكي كم الكي هم نگفته ان! ولي خب چه ميشه كرد؟ رويترزه ديگه و در ثاني اين جايزه ارزش اينهمه حرص خوردن رو داره؟
.جايي خوانده بودم كه اگر هزاران نفر به يك چيز غلط اعتقاد داشته باشند آن چيز باز هم غلط است

 :و به قول خودت شايد ساده تر بايد ديد

.روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد

!یک روحانی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ‌ای

!یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

!یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد

!یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند

!یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت

!یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند!

!یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است

!یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی

.سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد

 

 

.همه چیز در پایان خوب است

!اگر خوب نباشد بدان که هنوز به نقطه پایان نرسیده ای

 

 

...بیمار عزیزمون ترکمون کرد برای اینکه تنهایی خدا رو پر کنه

 

 

 


 

 چند دقیقه دیگر
چند دقیقه دیگر وقت داری
تا به من نگاه کنی


،به من، به چشمانم
و به قلبی که برای تو می تپد
این شب و این باران
و تو


چند دقیقه دیگر وقت داری
تا به من نگاه کنی
...پیش از آن که کاملا ً تمام شوم

 

پ ن: سلام و عرض ارادت خدمت همه دوستان گلم که توی این مدت من رو شرمنده ی مهربونی هاشون کردن.. همتون رو دوست دارم و امیدوارم غم سراغتون نیاد... سعی می کنم زنده بمونم و زندگی کنم, تا خدا چی بخواد


...

 

...کرم خاکی طالب حقیقت بود

...ولی گنجایش حقیقت را نداشت

...ناتوان بود

 

  

...کرم خاکی طالب حقیقت بود

.اما... طالب رنج نبود... شاید فقط بلند پرواز بود

 

 

..روزگاری گذشت... با حرکت بیلی به سطح خاک رانده شد

...وقتی سر از خاک برآورد... متوجه شد که نمی تواند نور را تحمل کند

 

 

.خواب آلود چاله ای کند و با لذت پذیرای تاریکی اش شد

 

 

...و آن روزی که باران آمد

...کرم خاکی ایستاده بود تا به حقیقت برسد

 

!آن... در جستجویش نبود! خواستارش بود

...و آن روز

...کرم خاکی تقلا کرد و از خاک مرطوب بالا رفت

 

 

... خسته سر از خاک بر آورد

...نومیدانه به سطح خاک خزید

 

 

...حالا نور را می فهمید

 

 

پ ن: هنوز از شما دوستان تمنای دعا برای شفای بیمارمون دارم

 

 

..........................برای شفای بیماری عزیزی احتیاج به دعای دوستان دارم

 

 

من کیستم؟

 

هر گاه محيط اطراف خود را مي نگريم هستي و موجودات گوناگون آنرا مي بينيم،سپس در ديده هاي خود كاوش مي كنيم و گاه دست به قلم مي بريم و يافته ها و انديشه هاي خود را مي نگاريم،اين سوال پيش مي آيد: براستي اين كيست كه مينگرد و مينگارد؟

 

همه ما درابتدا مي دانيم كه هستيم و واقعيت داريم و موجودات ديگر نيز هستند. اين قدرت ادراك هستي ،درهمه ما وجود دارد، آن كودك شيرخوار درک مي كند آنجا كه سينه مادر را به دهان مي گيرد و شير مي خورد، اگر از نهانٍِ وجود كودك بيرون بكشيد، خواهد گفت من مي دانم كه هستم و اين منبع شير نيز واقعيت و وجود دارد و چون هست به سوي آن رو مي كنم و آنرا مي طلبم. زيرا اگر شير وجود نداشت هرگز آنرا طلب نمي كردم

ما مي خواهيم از ابتدائي ترين نقطه آغاز كنيم و بالا برويم؟ ما به محض گشودن چشم و گوش چيزي به جز اينكه هستيم، نديديم و نشنيديم. با اعضا و جوارحمان همه را لمس كرديم و جز هستي، امر ديگري را نيافتيم، همه آفتاب و تاريكي شب، سرما، گرما همه را حس كرديم و فهميديم كه هستند و واقعيت دارند

 

بزرگمردی از اين علم من كيستم؟اينگونه ياد مي كند:

معرفت نفس همان روان شناسي و خودشناسي است كه نزدیکترین راه به ماوراي طبيعت و صراط مستقيم خداشناسي است. انسان بزرگترين جدول بحر وجود، و جامع ترين دفتر غيب و شهود، و كاملترين مظهر واجب الوجود است.

 

ايشان در كتاب معرفت نفس آورده اند:

«وجود است كه مشهود ما است؛ ما موجوديم و جز ما همه موجودند؛ ما جز وجود نيستيم و جز وجود را نداريم و جز وجود را نمي‌يابيم جز وجود را نمي‌بينيم. وجود را در فارسي به هست و هستي تعبير مي‌كنيم.

 در مقابل وجود عدم است كه از آن به نيست و نيستي تعبير مي‌شود. و چون عدم نيست و نيستي است پس عدم هيچ است و هيچ، چيزي نيست تا دیده شود. پس وجود است كه منشأ آثار گوناگون است و هرچه كه پديد مي‌آيد بايد از وجود باشد نه از عدم.

 

خلاصه اينكه جز هستي چيزي نيست و همه هستند و هر اثري از هستي است.

پس به بیانی ساده تر: من هستم

حال كه وجداناً و عياناً مي‌دانيم كه اين مميّز و حاكم، هر يك از ما است و هر يك از ما داراي اين چيز تميز دهنده(هستی) است كه در هر حال و در هر جا و در هر وقت داراي آن است، مي‌پرسيم كه ذات آن چيز يعني گوهر و سرشت آن چيست و چگونه موجودي است؟

و اگر در بيرون ما است، چگونه با ما ربط دارد؟ وانگهي ما كيستيم كه او در بيرون ما است؟

و اگر در ما است در كجاي ما است؟ و اگر عضوي از اعضاي پيدا يا پنهان ما است كدام عضو است؟

 

 

پ ن: در پست قبل سوالی مطرح شد و از دوستان استمداد کمک که به سوال جواب بدهند..هر کسی برداشت خودش رو داشت به قول یارو گفتنی هر کسی از ظن خود شد یار من! و البته کسی خودش رو درگیر بحث نکرد.. بگذریم

.پ ن۲: هدف این بحث سیاسی نیست

پ ن۳: سوال: من كيستم كه داراي آن چيزم؟

 

انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه  

 

خودشناسی، مهم‏ترین عامل خوشبختی انسان در دنیا و آخرت است. بزرگان علم اخلاق، با توجه به روایات و آموزه‏های دینی، از خودشناسی به عنوان سودمندترین علوم یاد کرده و آن را نخستین مرحله در سیر و سلوک اخلاقی برشمرده‏اند و همانگونه که در روایات اسلامی آمده است، خداشناسی هم از خودشناسی آغاز می‏شود.


 کسی که خود را شناخت و ارزش و بهای این روح ملکوتی که خداوند به او عطا نموده است را فهمید و دانست که قابلیّت آن را دارد که در مقام اشرف مخلوقات، به جایگاهی برتر از فرشتگان برسد، دیگر فریفته ظواهر دنیا نمی‏شود و دل و جانش را اسیر این دنیای بی ارزش نمی‏کند. امیر مؤمنان، حضرت علی علیه‏السلام در سخن کوتاهی درباره دنیا و ارزش و بهای والای جان انسان، چنین می‏فرمایند:


«آیا آزاد مردی نیست که این لقمه جویده حرام دنیا را به اهلش واگذارد؟ همانا بهایی برای جان شما جز بهشت نیست؛ پس به کمتر از آن نفروشید!» 

 

پ ن: خواستم بحث جدید وبلاگم رو با بحث خودشناسی شروع کنم, به خاطر گسترده بودن بحث خیلی برام سخته که بخوام روی این موضوع مانور بدم.. برای همین از دوستان می خوام که با شرکت توی بحث به من کمک کنن...

پ ن۲: سوال: من(انسان)کیستم؟

 

بدرود

 

 

بدرود ای که هنوز فرا نرسیده از آمدنت شادمان بودیم

و

...هنوز رخت بر نبسته از رفتنت اندوهناک

 

!من

 

نمی دونم تا حالا شده که برسی به جایی که فکر می کنی دیگه خالی شدی ؟

جایی که حس می کنی دیگه حرفی برای گفتن نداری یا از اول هم حرفی برای گفتن نداشتی یا اینکه اصلا" رسالتت این نبوده و فقط وقتت رو حروم کردی؟

 !...و اینکه الان باید جایی دیگر باشی و حرفی دیگر و کاری دیگر و

 

شده حکایت تغییر ماهیت این وبلاگ... بعد از مسدود شدن ده روزه وبلاگم در فروردین ماه توسط

عمو فیلتر باف و پس گرفتنش با هزار تعهد و پاک کردن نزدیک به چهل پست, دوستانی که از قبل

همراه ما بودن متوجه این تغییر ماهیت اجباری ما شدن و برای اکثر دوستان جای این سوال بود که

...چرا چنین

 

با شجاعت اعتراف می کنم که این توفیق اجباری ای بود که نصیب ما شد در بهتر نوشتن (یا بد

ننوشتن)ولی بعد از گذشت شش ماه از اون اتفاق کذایی تصمیم گرفتیم که این تغییر ماهیت مون به

,اختیارمون باشه و ...به قول خودمون نبودن بهتر از بد بودنه پس شایسته دیدیم که نباشیم

! تا بد باشیم

ولی از اونجایی که به عدم اعتقادی نداریم و نظرمان این است که هیچ وقت نباید قافیه را باخت پس

.تصمیم به بودن داریم و خوب بودن و یا لااقل بد نبودن

 

...باری که یاران همچنان یار باشند

 

 

.مردی به وسوسه افتاده بود که نامش حتمی در تاریخ ثبت شود

،اما نه هنری داشت که ماندگار بماند

 ،نه هوشی که خرج کشف و اختراعی شود

 !نه علمی و نه عشقی و نه تلاشی و نه... اندیشید چه کند؟


.آخرالامر نجاست به داخل چاه زمزم انداخت که نامش بماند

 چه می‌شود کرد؛

 !هر کس را هنری است دیگر