...کرم خاکی طالب حقیقت بود

...ولی گنجایش حقیقت را نداشت

...ناتوان بود

 

  

...کرم خاکی طالب حقیقت بود

.اما... طالب رنج نبود... شاید فقط بلند پرواز بود

 

 

..روزگاری گذشت... با حرکت بیلی به سطح خاک رانده شد

...وقتی سر از خاک برآورد... متوجه شد که نمی تواند نور را تحمل کند

 

 

.خواب آلود چاله ای کند و با لذت پذیرای تاریکی اش شد

 

 

...و آن روزی که باران آمد

...کرم خاکی ایستاده بود تا به حقیقت برسد

 

!آن... در جستجویش نبود! خواستارش بود

...و آن روز

...کرم خاکی تقلا کرد و از خاک مرطوب بالا رفت

 

 

... خسته سر از خاک بر آورد

...نومیدانه به سطح خاک خزید

 

 

...حالا نور را می فهمید

 

 

پ ن: هنوز از شما دوستان تمنای دعا برای شفای بیمارمون دارم