.نشسته بود وسط کوچه کنار بچههایش گریه میکرد
موسی پرسید: چرا گریه میکنید؟
!زن گفت: تو هم مثل بقیه میپرسی و میروی
موسی دوباره پرسید
.زن جواب داد: بچههایم بی پدرند، گاومان هم مرده، به نان شب محتاجم
.ایستاد کنار کوچه و شروع کرد به نماز خواندن
.زیر لب چیزهایی گفت و چوب را برداشت و زد به گاو
.حیوان خودش را تکان داد و بلند شد
زن بدنبال موسی دوید و صدا زد: تو عیسی بن مریم هستی؟
.موسی پاسخ داد: عیسی بن مریم نه! موسی بن جعفر
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۸ ساعت توسط سوسک کثیف
|